| قلعه مرد مرده |
|
Sunday, October 27, 2002
● روزي روزگاري يه پسر بچه اي داشت توپ بازي ميكرد كه توپش اÙ�تاد تو خونه همسايه
........................................................................................خونه همسايه ديوارهاش خيلي بلند بود پسر بچه درب زد Ùˆ Ú¯Ù�ت ميشه توپمو بدين دختر همسايه كه خيلي آدم جدي بود در ØØ§Ù„ÙŠ كه اخم كرده بود Ú¯Ù�ت توپتو نميدم چرا انداختيش؟ پسر بچه Ú¯Ù�ت پس بزارين بيام تو خونه بازي كنم. دختر Ú¯Ù�ت نميشه Ù…Ú¯Ù‡ تو خونه جاي بازيه؟ پسر Ú¯Ù�ت پس بيا تو خيابون بازي كنيم. دختر Ú¯Ù�ت من تو خيابون نميام. پسر Ú¯Ù�ت چرا؟ دختر Ú¯Ù�ت چون تو زشتي Ùˆ بهش خنديد پسر Ú¯Ù�ت نه من زشت نيستم دختر Ú¯Ù�ت Ù�كر كردي ØØªÙ…ا مامانت بهت Ú¯Ù�ته خوشگلي پسر Ú¯Ù�ت نه بابا همه دخترهاي Ù…ØÙ„ ميگن دختر Ú¯Ù�ت برو بابا دروغ Ù†Ú¯Ùˆ پسر Ú¯Ù�ت خيلي خوب ولي اين Ú†Ù‡ ربطي به بازي كردن داره دختر Ú¯Ù�ت نميدونم! پسر Ú¯Ù�ت پس چيكار كنم؟ دختر Ú¯Ù�ت توپو پاره ميكنم Ùˆ بهت ميدم. پسر Ú¯Ù�ت آخه اگه پارش كني من ديگه نمي تونم بازي كنم Ø› اگه هم بازي نكنم از ØØ³Ø±ØªØ´ ميميرم دختر Ú¯Ù�ت ديگه مشكل خودته Ø› هر وقت خواستي بگو Ùˆ پنجره رو بست. ولي روزي يه بار ميومد پشت پنجره Ùˆ به پسر كه زانوي غم بغل كرده بود نگاه ميكرد Ùˆ بهش ميخنديد رو سرش آب ميريخت. گلدون براش پرت ميكرد Ùˆ با دوستاش مسخرش ميكرد. روي توپش شكلك ميكشيد Ùˆ بهش نشون ميداد. Ùˆ اين جريان ادامه داشت تا اينكه پسر يه تصميم گرÙ�ت. يه قلم Ùˆ چند تا سطل رنگ آورد Ùˆ شروع كرد روي ديوار نقاشي كردن Ùˆ هرچي دختر Ú¯Ù�ت روي ديوار خونمون نقاشي نكن Ø› پسر به خرجش نرÙ�ت. كار بالا گرÙ�ت پسر يه نردبون هم آورد Ùˆ از ديوار بالا رÙ�ت Ùˆ روي ديوار نقاشي كرد Ùˆ نقاشي كرد. ديگه همه بچه هاي Ù…ØÙ„ هر روز ميومدنو ساعت ها به نقاشي كردن پسر نگاه ميكردن. دختر كم كم كنجكاو شد Ùˆ به پسر Ú¯Ù�ت Ú†ÙŠ داري ميكشي؟ پسر Ú¯Ù�ت بايد خودت بياي Ùˆ ببيني دختر Ú¯Ù�ت من از جام تكون نميخورم پسر Ú¯Ù�ت من اصراري ندارم دختر سعي كرد به روي خودش نياره ولي ديگه به جاي روزي يه بار روزي چند بار ميومد پشت پنجره Ùˆ كنجكاوي امونشو بريده بود يه روز ØµØ¨Ø Ù¾Ù†Ø¬Ø±Ù‡ رو باز كرد Ùˆ به پسر كه از نردبون بالا رÙ�ته بود Ùˆ مشغول نقاشي بود يه شيريني تعارÙ� كرد پسر نگرÙ�ت روز بعد پنجره رو باز كرد Ùˆ توپ پسر رو بهش تعارÙ� كرد پسر Ú¯Ù�ت توپ نمي خوام ديگه دختر Ú¯Ù�ت چرا ØŸ پسر Ú¯Ù�ت ديگه كار مهم تري دارم دختر Ú¯Ù�ت خودتو لوس نكن Ùˆ توپو انداخت تو خيابون Ùˆ پنجره رو بست پسر اصلا به توپ نگاه نكرد Ùˆ به كارش ادامه داد روز بعد دختر پنجره رو باز كرد Ùˆ Ú¯Ù�ت اصلا معلومه تو چته؟ پسر Ú¯Ù�ت خيلي سرم شلوغه خلاصه اين بازي همينجور ادامه داشت تا اينكه يه روز وقت ظهر كه پسر داشت زير درخت چرت ميزد دختر اومد تو خيابونو به نقاشي روي ديوار نگاه كرد Ùˆ همينطور خشكش زد. عكس روي ديوار صورت يه دختر خوشگل بود كه در ØØ§Ù„ خنديدن داشت به يه Ù†Ù�ر بيرون پنجره توپ ميداد درست كه نگاه كرد ديد عكس خودشه چقدر خوشگل شده بود Ø› باورش هم نميشدكه انقدر خوشگل باشه آخه براي اين بيرون نميومد كه Ù�كر ميكرد زشته به اطراÙ� نگاه كرد كه پسر رو ببينه ديد همه پسر هاي Ù…ØÙ„ توي خيابون دارند بهش نگاه ميكنند همه پسر ها عاشقش شده بودند ولي از پسر خبري نبود از توپش هم خبري نبود ØØ§Ù„ا دختر چقدر دوست داشت با پسر توپ بازي كنه ولي ديگه نه توپي در كار بود Ùˆ نه پسري □ نوشته شده در ساعت 1:03 AM توسط Alborz
|